تبليغاتX
کلبه تنهایی من

کلبه تنهایی من

تو راحت بخواب من مشق گریه هام هنوز مانده...

حکایت من

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت .

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت

حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد

زخم داشت وننالید

گریه کرد اما اشک نریخت

حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداهارا بشنود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 ساعت 22:44 توسط یلدا |


به سلامتی دخترااااااااااا؟؟؟؟

سلامتی اون دختری که....

گرمای دست دوست پسر پیادشو با گرمای ماشین یه بچه پولدار عوض نمیکنه.!!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390 ساعت 20:16 توسط یلدا |


آجیل شب عید

"سفره عید"

از آجیل سفره ی عید چند پسته لال مانده است

                                     آنها که لب گشودند خورده شدند

آنها که لال مانده اند میشکنند

                            دندانساز راست میگفت

پسته ی لال سکوتش دندان شکن است...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390 ساعت 20:9 توسط یلدا |


دوست بدار...!!

از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند

با انکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به عشق خود به حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390 ساعت 0:21 توسط یلدا |


دلت خسته شد..!!!!

وقتی دلت خسته شد!

دیگه خنده معنایی ندارد.

فقط میخندی تا دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند!

وقتی دلت خسته شد!

دیگرحتی اشک های شبانه هم آرامت نمیکنند.

فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای!

وقتی دلت خسته شد!

دیگر هیچ چیز آرامت نمیکندبه جز دل بریدن و رفتن...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 22:9 توسط یلدا |


به یاد ندارم

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.

اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:مگر کوری؟؟

روزگارتان بی نیاز از جماعت نادان باد......

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390 ساعت 23:32 توسط یلدا |


امشب باز بیخوابم؟؟

امشب باز بیخوابم ودلم تورا بهانه میگیرد

هق هق کنان مثل گریستن های کودکی ام

رویای هر شب تنهایی ام را از سر میگیرم

چشمان خسته ام را می بندم

چشمان مهربانت را به یاد می آورم

دستان متنطرم از فرسنگ ها فاصله

در دستان گرمت می گذارم

روحم پیله ی تنهاییش را می درد

و مست پرواز می کند...

تا آغوش خدا.. تا اوج قله ی خوشبختی

ای کاش این رویا پایانی نداشت

ومن...

در آن جاودانه میشدم

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390 ساعت 16:19 توسط یلدا |


دل شکستن

دل شکستن قدرت فریاد نیست...

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390 ساعت 12:55 توسط یلدا |


نه اینکه .....

نه اینکه...!!!

دردی نیست...!!!

گلویی نمانده...!!!

برای فریاد...!!!


+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390 ساعت 19:20 توسط یلدا |


اخر قصه

اخر قصه
اخر قصه مارا همان اول لو دادند.....
.
.
.

وقتی گفتند "یکی بود یکی نبود..............."؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390 ساعت 22:53 توسط یلدا |


با تو بودن

با تو بودن آرزومه گل من

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 13:48 توسط یلدا |


راه بی پایان

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 13:45 توسط یلدا |


یک دم از خیال

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 1:4 توسط یلدا |


به تو اندیشبدم

1

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 1:0 توسط یلدا |


فراموشت نمیکنم


 

من ، تو ; ما

  یادت هست ؟

تمام شد …

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .





+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 0:44 توسط یلدا |


بارانی

باران براب کسی تکراری نمیشود وهر وقت ببارد دوست داشتنی است و تو برای من همان......................

بارانی................

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390 ساعت 17:32 توسط یلدا |


تنهام

خدا تنهام تنها ترم نکن...بگیر این دستای خستمو ....

خیلی خسته ام..

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390 ساعت 1:2 توسط یلدا |


هرجای دنیا باشی منم اونجا ............

هر جای دنیایی دلم اونجاست...

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم

با یه نگاه مهربون"نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد...

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده...

ولی من فقط نگاهش کردم...

وقتی رفت"سنگ قبرم از اشکهاش خیس شده بود

+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390 ساعت 22:29 توسط یلدا |


عشق

این است داستان عشق های مختلف

 Image via: www.profile-graphics.net Image via: www.profile-graphics.net

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390 ساعت 19:43 توسط یلدا |


تنها شادی دنیا

تنها شادی دنیا در این است که هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینیم .                  شادی نداشتم که بخوام شاد باشم بخوام واسه کسی تعریف کنم .. چرا انقدر غمگینم .. چرا انقدر داغونم چراااااااااااااا..... اخه خدا تو که نمیدونی قصه ی خلقت چه قدر سخته بودن در این دنیا چه قدر سخته خداااااااااااا............ خدایا خلق کردی پس چرا عاشق کردی این دیگه چی بود خدا  . ببین قلبمو ببین چقدر شکسته همون بنده یی که تو خلقش کردی شکوندش خدا اینه عاشق شدن اینه دل بستن ................ رفتی و ندیدی که چه مهشر کردم / با اشک  تمام کوچه را تر کردم / دیشب که سکوت دق مرگم کرد وابستگیم را به تو باور کردم       سهم من از زندگانیهیچ بود / دل به هر کس خوش نمودم پوچ بود /رنج غربت بر تن خسته نشست / درد تنهایی غرورم را شکست روزگارم بر خلاف ارزوهایم گذشت یک شبی عاشق شدم  سالها پشیمانی گذشت سرگذشت دیگران عبرت نشد خود شدم عبرت برای دیگران....
+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390 ساعت 23:16 توسط یلدا |


داستان کوتاه

4a7b800c05b785e6dd85289df905e4b5 داستان جالب مهمترین عضو بدن (داستانک)

داستان جالب مهمترین عضو بدن (داستانک)

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

4a7b800c05b785e6dd85289df905e4b5 داستان جالب مهمترین عضو بدن (داستانک)

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد ، خوب یا بد

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390 ساعت 13:13 توسط یلدا |


تنها یک لحظه

تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم درس خواندیم شیطنت کردیم عاشق شدیم وسپس هر یک با کوله باری از خاطره و ارزو در ابری محو شدیم و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد که طول پل را بپیمانیم.......

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390 ساعت 23:10 توسط یلدا |