حکایت من
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد
زخم داشت وننالید
گریه کرد اما اشک نریخت
حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداهارا بشنود.
تو راحت بخواب من مشق گریه هام هنوز مانده...
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد
زخم داشت وننالید
گریه کرد اما اشک نریخت
حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداهارا بشنود.
سلامتی اون دختری که....
گرمای دست دوست پسر پیادشو با گرمای ماشین یه بچه پولدار عوض نمیکنه.!!
"سفره عید"
از آجیل سفره ی عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند خورده شدند
آنها که لال مانده اند میشکنند
دندانساز راست میگفت
پسته ی لال سکوتش دندان شکن است...!!!
با انکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به عشق خود به حقیقت خود شک دارند
پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند
دیگه خنده معنایی ندارد.
فقط میخندی تا دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند!
وقتی دلت خسته شد!
دیگرحتی اشک های شبانه هم آرامت نمیکنند.
فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای!
وقتی دلت خسته شد!
دیگر هیچ چیز آرامت نمیکندبه جز دل بریدن و رفتن...!
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:مگر کوری؟؟
روزگارتان بی نیاز از جماعت نادان باد......
امشب باز بیخوابم ودلم تورا بهانه میگیرد
هق هق کنان مثل گریستن های کودکی ام
رویای هر شب تنهایی ام را از سر میگیرم
چشمان خسته ام را می بندم
چشمان مهربانت را به یاد می آورم
دستان متنطرم از فرسنگ ها فاصله
در دستان گرمت می گذارم
روحم پیله ی تنهاییش را می درد
و مست پرواز می کند...
تا آغوش خدا.. تا اوج قله ی خوشبختی
ای کاش این رویا پایانی نداشت
ومن...
در آن جاودانه میشدم
نه اینکه...!!!
دردی نیست...!!!
گلویی نمانده...!!!
برای فریاد...!!!
باران براب کسی تکراری نمیشود وهر وقت ببارد دوست داشتنی است و تو برای من همان......................
بارانی................
خدا تنهام تنها ترم نکن...بگیر این دستای خستمو ....
خیلی خسته ام..
دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم
با یه نگاه مهربون"نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد...
گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده...
ولی من فقط نگاهش کردم...
وقتی رفت"سنگ قبرم از اشکهاش خیس شده بود
داستان جالب مهمترین عضو بدن (داستانک)
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب میکردم، پاسخی را حدس میزدم و با خودم فکر میکردم که باید پاسخ صحیح باشد
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم میگفتم: مادر، گوشهایم
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر میکنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفتهای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم
چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم میگفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر میشوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دلشکسته شدند
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه میکرد. من آن روز به خصوص را به یاد میآورم که برای دومین بار در زندگیام، گریه پدرم را دیدم
وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافتهای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر میکردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهرهام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان میدهد که آیا یک زندگی واقعی داشتهای یا نه
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر میآید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانههایت هستند
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه میدارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو میتوانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه میکند، روی آن نگه داری
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسانها، لحظاتی فرا میرسد که به شانهای برای گریستن نیاز پیدا میکنیم. من دعا میکنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانههایشان بگذاری و گریه کنی
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است
مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافتهاند، از یاد نخواهند برد ، خوب یا بد